درچمنزار می دویدم
شاد و چالاک،همچون بچه آهو
اما دوباره آن حس به سراغم آمد
این بار فرق داشت...
دیگرغم نبود،بلکه احساس خوبی بود
از دور در چمنزار نوری دیدم
خیلی زیبا و خیره کننده بود
به سویش دویدم با تمام سرعت به سویش رفتم
دیگر به آن نزدیک شده بودم،بویش را حس می کردم
بویی آشنا بود، آری آن بوی خوب مشامم را نوازش می کرد
آن بو را می شناختم،دیگر بی اختیار ایستاده بودم و فقط بو می کشیدم
آری همان بوی بی همتا بود،اما اطمینان نداشتم،دیگر پاهایم از آن من نبود
به سویش می رفتم گام به گام،با یه حس عجیب به سویش می رفتم،شادی تمام وجودم را گرفته بود
دگر او را در مقابل خود می دیدم بدون لحظه ای فاصله
به خودم گفتم که آخر به او رسیدم،اما...
اما صدایی گنگ از پشت سر مرا می خواند،برگشتم جز سیاهی هیچ چیزی نبود
روبرو را نگاه کردم و دستم را دراز کردم که دست اورا بگیرم،اما...
اما او دیگر نبود،محو شده بود،باسرگردانی یک دور خودم را زدم او دیگر نبود و فقط وفقط سیاهی
صدا کم کم واضع شده بود،صدا را شناختم صدای زنگ ساعت شماطه دار قدیمی مادر بود
که ندا از صبح می داد،آری تازه فهمیدم که یک خواب بوده،یک خواب...
نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر 1385 و 04:09 ق.ظ توسط سناتور عاشق
ویرایش شده در چهارشنبه 5 مهر 1385 و 04:09 ق.ظ
نظر ها []